|
شهادت برادر پرویز
باعرض سپاس و احترام
برادران و خواهران گرامی .آرزومندم تا از طریق این شهادت زندگی خود چند لحظه با
شما عزیزان یکجا باشم
نام من پرویز است . ودر یک فامیل روشنفکر مسلمان در ولایت کابل چشم بدنیا
گشودم. والیدینم همیشه در تلاش آن بودن تا من تحصیل خوب داشته باشم و هم یک
مسلمان خوب باشم . البته من هم یک پسر اهل صالح بودم . تا صنف پنجم مکتب که
تقریبا یازده سال داشتم هر صبح در مسجد بودم . و همراه با دیگر کودکان یکجا به
خواندن قرآن مشغول بودیم. بعضی اوقات لت و کوب ملا را هم قبول میکردم .چون فکر
میکردم که لت وکوب یگانه طریق نزدیک شدن به خداوند است . تقریبا بعد از سن
سیزده سالگی که تا اندازه علاقه به مطالعه پیدا نمودم . قوانین منطق ذهن و تفکر
من را اسیر نمود . دیگر به مسجد نرفتم. مقصدم این نبود تا کسی را تحقیر نمایم .
فقط میخواستم بدانم چرا قهر و غضب یک عنصر مهم در زندگی مردم ماست . چرا زن های
افغان از طریق شوهران شان لت و کوب میشوند. و حق زندگی، تحصیل، کار، آزادی لباس
وآزادی انتخاب را ندارند . بعضی اوقات فکر میکردم شاید رضای خداوند باشد .
مگر در عین زمان فکر میکردم که خداوند چیزی منفی برای بنده گان خود نمیخواهد
.پس امکان ندارد تا این رضای خداوند باشد . به همین ترتیب سال های زندگی من در
تجسس گذ شت . تا آنکه مکتب را تمام نموده و برای تحصیلات عالی به یکی از کشور
های اروپای شرق سفر نمودم. در آنجا هم مشغول تحصیل بودم . راجع به هیچ خداوندی
فکر نمیکردم .
در اواخر سال 1990 با یک شخص معرفی شدم که خودش کارمندی وزارت داخله کشوری که
من در آن تحصیل میکردم بود . واقعا انسان عجیب بود در صحبت، در اخلاق و در برد
باری از دیگران فرق میشد . هیچ وقت در کمک خود با دیگران خسته نمیشد و یک انسان
بی اندازه شکسته نفس بود .
در یکی از روز ها که با هم یکجا غذا میخوردیم از او سوال کردم. چه چیزی در
زندگی او نهفته است که باعث خوشبختی او گردیده و از همه مهمتر اینکه چه علتی
باعث گردیده تا او با همه اینقدر محبت دارد و هر کس را از خورد تا بزرگ از زن
تا مرد احترام مینماید ومن چون دوست او بودم . میدانستم که او آدم پول
دار هم نبود. من که یک محصل بودم وضع اقتصادی بهتر نسبت به او داشتم . بعد از
اینکه از او سوال نمودم برایم یک انجیل را داد. من از طفولیت میدانستم که
خداوند انجیل را برای حضرت عیسی فرستاد. البته مسلمان ها هم به چهار کتاب ایمان
دارند که یکی از این کتاب ها همین انجیل میباشد مگر انجیل را هیچ وقت مطالعه
نکرده بودم . کتاب را با اظهار سپاس گرفتم و زمانی که دوباره به لیلیه بر گشتم
شروع به خواندن آن کردم ، واقعا چیز های جدیدی در او دیدم که هیچ وقتی در هیچ
کتابی نخوانده بودم .
خداوند خود را از دل و جان بپزیر . همسایه خود را همچو خود دوست داشته باش .
حتی دشمن خود را دوست داشته باش و محبت نما . ما آموخته بودیم که، اگر کسی دشمن
ماست باید حتما او را از بین ببریم . مگر در این کتاب آمده تا ما دشمن خود را
محبت نماهیم .در این کتاب خواندم که عیسی مسیح در بطن دختر باکره توسط روح
خداوند به وجود آمد .و بعد از اینکه در سن سی سالگی به خدمت کردن آغاز نمود او
میتوانست که حتی مرده ها را زنده بسازد . کور ها را بینای دهد . و شل ها را صحت
بدهد . و من از قرآن هم می فهمیدم که عیسی روح الا نام داشت .
خلاصه من به خواندن انجیل ادامه دادم و هر روزی که میگذشت در زندگی من تاثیر
میگذاشت
بعد از چند روز از طرف دوستم به منزل او دعوت شدم .و با هم یکجا فیلم را دیدیم
که از انجیل لوقا گرفته شده بود .
و در آنجا زندگی عیسی مسیح و خدمت او را نشان میداد . فیلم را که تقریبا پنجاه
دقیقه بود دیدم و یک زمانی متوجه شدم که من از آغاز تا انجام فیلم گریه میکردم
و خودم متوجه نشده بودم . در آنجا فهمیدم که خداوند چقدر به من نزدیک است و من
سال های زندگی خویش را در بی خداهی سپری کردم . در آنجا فهمیدم که من سال های
زندگی خود را بدون خدای سپری کردم که او بخاطر نجات من جسم انسانی گرفت در زمین
آمد وبر صلیب رفت . تا با خون خود باعث نجات من گردد . و در آنجا فهمیدم چرا
دوستم آنقدر انسان خوب بود . چون او نزدیک به خداوند زنده بود . نزدیک به عیسی
مسیح که محبت دهنده و نجات دهنده است و او به ما اجازه میدهد تا ما مانند او
باشیی عیسی مسیح هزاران بار تشکر از نجات که برایم هدیه نمودید . امروز یک
ارمان دارم و آن عبارت ازاین است تا روزی رسد که پادشاهی خداوند در کشور من بر
قرار گردد . و مردم من نجات یابد .
خواهران و برادران عزیز .از خداوند خواهان برکات بی اندازه برای همه شما میباشم
.چون بدون برکات خداوند زندگی وجود ندارد.
برادر تان در مسیح " پرویز"
|