|
بهار فصلی
است که تمام جا ها زنده میشوند . نباتات ودرختان لباس سبز میپوشند ، درختان
شگوفه میکنند ، همه جا ترو تازه به نظر میاید و امید نو برای همه زنده جان ها
پیدا میشود ، و دیگر از سردی زمستان خبری نیست . مردم بیچاره و غریب که ار سرما
زمستان میلرزیدند، شعله های گرم آفتاب آنان را همچو مادر مهربان در آغوش میکشد
. آه ، کاش که زندگی انسان همیشه مانند بهار می بود و هرگز خزان و زمستان را
نمیچشید .اما این امکان ندارد چون این زندگی پردرد و رنج را خود انسان توسط
گناه خودش ، برای خود مهیا کرده . حرف از زمستان آمد ، زمستان بسیار سرد بود .
محمود صبح زود از خانه بیرون می رفت که
برای فامیل خود که مدتها بی سرپرست بودند ، کار کند و کمی غذا به خانه بیاورد .
مادر و سه خواهر کوچکش همیشه درخانه چشم به راه محمود بودند . خنک و بادسرد مثل
آدم ظالم از هر طرف به سرو روی محمودک کوچک سیلی میزد . محمود از دست خنک
دستهای کوچکش را پیش دهان خود می برد تا
با نفس خود دستهای خود را گرم کند. پا هایش از سردی بی حس شده بود و به امید
این که یک روز بهارخواهد آمد قدم میگذاشت . فکر میکرد که با آمدن بهار تمام درد
و رنج او تمام میشود و دیگر سر ما آزارش نمیدهد . به همین فکر بود که نزدیک
نانوایی رسید و دید که تقریبا پانزده نفر در لین ایستاده اند . محمود پشت نفر
آخر ایستاد شد و باز به فکر فرو رفت . روز های گرم تابستان به یادش آمد که
همراه پدرخود بیرون می رفت و همراه بچه گکهای که در کوچه ساعتتیری میکردند
میدوید و وقتی که به زمین میافتاد ، پدرش با محبت و مهربانی نزدیک میشد و از
دستش میگرفت و اورا از زمین بلند میکرد . باز صدا های مردم که پشت نان آمده
بودند او را به خود میآورد و از آن فکر ها و خاطره های شیرین زندگی بیرون میآمد
.((زود شو او بیادر خنک اس دست و پای مه یخ زد))
نانوای
بدون اینکه از سردی زمستان گله و شکایت داشته باشد درسر تنور گرم نشسته بدون
عجله در تنور نان میزد و شاگردهایش هم بدون این که از سردی بیرون نانوایی
ناراحت باشند با یکدیگر مزاق و خنده میکردند و کسی که سرمیز فروش نشسته بود به
مردم نان میفروخت . محمود در پشت دیوار نانوایی نشست و هر دوزانوهای خود را با
دستهایش بغل زده باز به فکر فرو رفت ، بلی چه روز های خوبی داشتند وقتی پدرش
زنده بود . پدر مهربان و زحمت کشش که از صبح به کار میرفت و تا شام کار میکرد و
وقتی که خانه میآمد دستهایش همیشه پر بود و با لبخند و محبت پدرانه هر کدام
اولاد های خود را در آغوش گرفته روی های شان را میبوسید . پسرک تکان میخورد ،
بلند میشود و از دست خنک زیاد نمیتواند به کسی که او را تکان داده بود چیزی
بگوید ، فقط می فهمد که نوبتش رسیده که نان بگیرد . پسرکه سر میز فروش نان
نشسته بود میخندد و با ریشخند میگوید ( خاوت پوره نشده ؟ وا به جان لالایت که
نیم شو میخیزم که خمیر کنم .)
محمود دست خود را دراز کرد و پولی را که در دست داشت به شاگرد نانوا داد .
محمود از دست که پول را دردستهای خود فشار داده بود آنقدر چملک شده بود که به
مشکل میشد که آنرا باز کرد... شاگرد نانوا طرف پول که محمود برایش داده بود
نگاه کرد و با لبخند سه نان به محمود داد . محمود نان های گرم را که تازه از
تنور برآمده بود در بغل گرفته طرف خانه روان شد. مادرش با هزار مشکلات چای دم
کرده زیر لحافچه مانده و منتظر محمود بود. محمود گیلاس چای خود را گرفت و
دستهای خود را با گیلاس چای گرم میکرد و با هرقرت چای به فکر رفتن به کار، در
هوای سرد بود .محمود بعد از این که چند لقمه نان خشک را با چای تلخ خورد، بلند
شد که برود و مادرش یک توته نان را در خریطه که خودش برای محمود دوخته بود ماند
و به محمودک داد .
محمود با
مادر و خواهران خود خدا حافظی کرد و از خانه برآمد . خواهر کوچک اش که چهار
ساله بود از پشتش دویده صدا کرد : ( بیادر جان وختی که آمدی برم بیسکیت بیاری
! )
محمود با
تکان دادن سربرای خواهرک خود وعده داد که برایش بیسکیت بیاورد و دروازه کوچه را
از پشت خود بست. همان طور که میرفت ، هزاران سوال به فکرش میآمد ، آیا میتوانست
دستهای پرقدرت پدر خود را با دستهای کوچک و ناتوانش مقایسه کند ؟ آیا میتوانیست
مثل که پدرش احتیاچات آنها را برآورده میساخت او هم احتیاجات خانه را برآورده
بسازد ؟ آیا میتوانست که این مسولیت بزرگ را بردوش خود بکشد ؟ آیا میتوانست که
محبتی را که پدرش به آنها داشت ، به خواهران خود نشان بدهد ؟ به همین فکر بود
که به فروشگاه رسید و نزدیک بوت دوزی ایستاده شد ، آهی کشید و چند قعطی سگرت و
چند قعطی گوگرد از خریطه تکه یی کشید و درتخته چوبی که خودش ساخته بود گذاشت و
به گردن خود آویزان کرد .یگان ، یگان بار نزدیک تکسی ها میرفت و برای کمک به
رانندای تکسی ، نام منطقه را که تکسی میخواست آنجا برود صدا میزد و وقتی که
تکسی از سواری پر میشد راننده برایش چند روپیه میداد . محمود از این خوشحال
بود که بخاطر سردی هوا بچه های که با او رقیب بودند نیامده بودند . محمود یگان
باز نزدیک چبلی کباب فروش ها میدوید و دستهای خود را نزدیک آتش گرم میکرد و
همین که صدای چپلی کباب فروش بلند میشد زود از آنجا فرار میکرد و دو باره به
کار خود ادامه میداد... عصر بود که محمود دیگر حوصله کار را نداشت ، زیاد خسته
و مانده شده بود پولهای جیب خود را بیرون کرد طبق معمول و همیشگی پولها را حساب
کرد و دید که پول برنج شوله یی؛ ماش ، نان صبح و پول سگرت های که فروخته بود
پوره شده ، ولی پول بسکیت که خواهرش خواسته بود هنوز پوره نبود ، باز هم به خود
فشار آورد و گفت کوشش میکنم یک ساعت دیگر کار کنم تا بتوانم به خواهرکم بسکیت
هم بخرم ، حتما خواهرکم در دست کسی بسکیت را دیده ، حتما کوشش میکنم که امروز
برایش بیسکیت بخرم ، و باز هم طرف تکسی ها دوید ولی دیگر سواری نبود که به تکسی
بنشیند ، و بخاطر سردی هیچ سواری یافت نمیشد و شهر تقریبا خالی شده بود ، فشار
سردی خودش را هم از پا در میآورد ، بسیار مایوس و ناامید شد ولی دیگر نمیتوانست
مقاومت کند . مجبور طرف خانه روان شد و در راه از دوکانی که هر روزه از آن
سودای روزانه خود را میگرفت باز هم سودا گرفت وقتی به
خانه رسید ، خواهرش خود را زود به او رساند و بعد از سلام به او گفت «ادرجان چی
برم آوردی بیسکیت آوردی ؟ او از اینکه از برادر خود هیچ چیزی دریافت نکرد شروع
به گریه کرد ، و گفت : تو مره دوست نداری ، چرا برم بسکیت ناوردی ؟»
اشک
های دخترک مثل دانه های مروارید ازگونه اش سرا زیر میشد،و دل سختترین انسان را
نرم میکرد ، محمود خواهر خود را دربغل گرفت و شروع به گریه کردن کرد.محمود کوچک
که دیگرهیج راهی بجزگریه کردن نداشت
با گریه خود اززندگی بد و دشوارخود شکایت میکرد. وقتی که خواهرش دید که محمود
گریه میکند ، چشمای خودرا با دست های کوچک و ضعیف خود پاک کرد و گفت : محمود
جان گریان نکو ، ببی مه دگه گریان نمی کنم ، مه دگه هیچ چیز از تو نمی خواهیم
، مه تره زیاد دوست دارم . با گفتن این جملات باز گلوی دخترک پرشد و باز شروع
کرد به گریه کردن .وقتی محمود سرخود را بلند کردکه خواهرک خود را در بغل بگیرد
، دید که مادرش با دوخواهرش ایستاده گریان میکنند. دیگرتا وقت خواب هیچ کدام
شان یک کلمه حر ف نزدند و تمام شان خاموش بودند ، اینطور معلوم میشد که هرکدام
شان در دل خود بااین زندگی جنگ میکنند، هر کدام شان سوالهای داشتند که
میخواستند جواب آنرا پیدا کنند. محمود هم با همین فکر به خواب رفت و از خود
سوال میکرد چرا خداوند مره پیدا کرده ؟ چرا ما اقدر بدبخت هستیم ؟ چطور میتانم
بدون پدر این زندگی ره پیش ببرم و میگفت : ما احتیاج به پدرداریم ، کا ش پدرم
هرگز مارا ترک نمیکرد و درمشکلات و سختی ها با ما می بود . ما تشنه محبت پدر
هستیم که دست پرمهرپدری خود را در سرما بگذارد و تمام مشکلاتی را که به دوش خود
میکشم ، او به دوش خود بکشد . محمود آرزو داشت که پدرش برای همیشه زنده می بود
. با همین سوالات محمود به خواب فرو رفت .
بلی هموطن
عزیز این داستان خیالی نیست ، بلکه یک حقیقتی است که هزاران خانواده با این
مشکلات دست و پنجه نرم میکنند.
بلی ما به
پدری ضرورت داریم که همیشه با ما باشد ، نیاز های مار بداند و آنرا برآورده
بسازد و حتی به فکر فردا های ما باشد. و این پدر همیشگی ،خود خداوند است که در
نام عیسی مسیح ما را فرزندان خود میخواند و کتاب مقدس میگوید : خدایی که در
خانه مقدس خود ساکن است پدر یتیمان و دادرس بیوه زنان است .
چگونه به
این پدر مهربان برسیم ؟ سوالی است که همه میپرسند و جوابش را میتوان فقط در ا
نجیل مقدس پیدا کرد،عیسی مسیح میگوید :
»من
راه و راستی و زندگى هستم، هيچ كس جز بوسيلهء من نزد پدر نمی آيد.«
(
یوحنا 14:6 )
عیسی مسیح
بردرقلب هرکدام ایستاده است اگر درقلب خود را به رویش باز کنید او شما را نزد
پدر میرساند . امروز نه تنها محمود بلکه هزار ها محمود دیگر حتی من و تو مانند
طفل گمشده و بیچاره هستیم که به پدر مهربان نیاز داریم . پس در قلب تان را بر
روی این پدر مهربان باز کنید که نجات
یابید.
نوشته رویا (جاوید) |