ستاره نابینا

"پیاز  فروشی "

 فصل ششم

  نوشتۀ مریم

  صبح آفتاب برآمد وهوا گرمترشد. حمید بیدارشد. هفته ها میشد که آنها به این شهربیرو بارو پرسروصدا و پرجمعیت آمده بودند. حمید پتوی کهنه اش رامحکمتردورمژگان پیچید و او را زیر صندوق پیاز گذاشت، تا برود نان بخرد و دو باره بیاید .وقتی که برگشت نان را پایین گذاشت و جوالهای پیازرا روی زمین انداخت و آنها را در دو دستۀ منظم روی زمین چید. حالا که برای فروش پیاز آماده بود، نشست و نانش را روی دسترخوان گذاشت. سپری کردن زندگی در شهر کارآسانی نبود اما حداقل حالا میتانست چند پیسۀ پیدا کند تا برای خودش ومژگان نان بخرد، گاهی هم میشد که یگان وقت یک کاسه شورنخود بخرد.از آمدن حمید چند هفتۀ گذشته بود واینکه چقدر مشکلات را درین سفر دیده بود فکر کرد. دخترکاکای مادرش هیچ جا پیدا نشد. مردم میگفتند که چهارسال است اوکه زآنجارفته است.اگردهاتی باشی کاریافتن درشهر چندان آسان نیست. مردم شهر، مردم دهات را خوش نداشتند. آنها بسیاری وقتا با حمید رویه خراب میکردند. وقتی که طفل کورهم با تو باشد مشکلات دوچندان میشود. حمید ابتدا مجبورشد چند روزی برای بدست آوردن پیسه گدایی کند. یا به یاد آوردن این کاررویش سرخ میشد. اگر پدرش زنده بود ومیدید که پسرش در کوچه ها گدایی میکند چه میگفت؟ بلاخره یکی ازقوم های شوهرکاکازادۀ مادرش که در بازارشهر، دوکان ترکاری فروشی بزرگی داشت به اوکمک کرد تا پهلوی سرک پیاز بفروشد. این کار برای پیدا کردن چند روپیه، برای خریدن نان خوب بود. شبها او ومژگان زیرصندوقهای پیارخواب میخوابیدند. البته مثل خانه نمیشد اما حداقل غذا داشتند و هوا هم آنقدرسرد هم نبود که نتوانند بیرون بخوابند. حمید نمیخواست به زمستان و اینکه آن موقع چه خواهد شد فکر کند.

   بعد ازچند هفته حمید یک رفیق نو هم پیدا کرد. نسیم هم در پهلوی سرک کچالو میفروخت. بزودی حمید و نسیم مال های خود را کنار هم ماندن. اغلب مردمی که میامدند پیاز بخرند کچالو هم میخریدند واین دو بچه از صحبت با یکدیگر لذت میبردند. آخر روز نسیم تبنگ کچالویش را جمع میکرد و به خانه میرفت اما حمید هرصبح کنار پیازهایش برای او جا میگرفت. حمید تعجب میکرد که نسیم هیچ وقت چیز بدی درمورد مژگان نمی گفت. بسیاری ازمردم با دیدن مژگان که کوراست می گفتند، "بیچاره." "چه مصیبتی!" اما نسیم طوری رفتار میکرد مثل اینکه همه چیز عادی بود، حتی بعضی اوقات با مژگان حرف میزد و به او کمی از کشمش یا چارمغزی که مادرش داده بود میداد.یک شب پدرنسیم پیش پیازفروشی، حمید آمد. فامیل نسیم برای خرید سودا به بازار آمده بودند. وقتی که فامیل نسیم دو باره به طرف خانه میرفتند، حمید دید دختری که دست پدرنسیم راگرفته نیز نابیناست. حمید آرام نشست و نگاه کرد. دختر کوچک می خندید وحرف میزد، وراه میرفت. وقتی که پایش در یک سنگ خورد ودخترک افتاد، پدرش خم شد و با لبخندی او را بلند کرد و در آغوش گرفت. دختر بازوانش را دور گردن پدر، حلقه کرد و با خنده سرش را بر روی شانه های او گذاشت.وقتی فامیل نسیم از آنجا گذشتند حمید چیزی نگفت، اما اندوهگین بود. وقتی که حمید آن فامیل کوچک را تماشا میکرد که ازمیان بازارمیگذشتند، اشیای مختلف را تماشا میکردند، ترکاری های مختلف را می چشیدن وبرای قیمتی مناسب چانه میزند یک چیز دیگر هم او را آزار میداد.

   ابتدا نمی فهمید چه چیز او را آزارمیدهد اما بعد فهمید. پدر نسیم  با پدرکلان و کاکای حمید فرق داره. هروقت که مژگان ازکنار آنها میگذشت آنها با خشونت، اورا پس میزدند ورفتارشان با او خشن بود. پدر نسیم دست دخترنابینا را با احتیاط  گرفته بود و او را ازمیان بازارهدایت میکرد، و به او کمک میکرد بدون اینکه بیفتد راه برود.

او بارها دیده بود که کاکایش بخاطر اینکه مژگان راه را اشتباه میگرد  به رویش سیلی زده بود. وقتی آنها به مژگان نگاه میکردند نفرت در چشمان شان هویدا بود. چرا پدر نسیم دختر نابینایش را دوست داشت؟ چرا وقتی او دقت نمیکرد و داخل سرک میشد، پدرش به او سیلی نمیزد؟

 سپاس بر خدا، پدرخداوند ما عیسی مسیح که به لطف بزرگ خود به وسیله رستاخیز عیسی مسیح از مردگان تولد نو و امید زنده به ما بخشیده است.اول  پطرس3:1

 

 

 

آغازسخن

پیام مسیحیت

خانه خدا درکجا است

پیرو منجی

بـی اعتنائی وسردی

اشعارومطالب

ستاره نابینا

پیروزی تیم کریکت کشور

بهاران خجسته

مژده! مژده

تسلى

Powered by:
www.AfghanHost.com