|
ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، نزد من بیائید و من به شما آرامی خواهم
داد.یوغ مرا بگردن گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا من بردبار و فروتن هستم و
جانهای شما آرامی خواهد یافت ،زیرا یوغ من آسان و بار من سبک است .»
انجیل متی فصل
11: ۲۸-۳۰

شهادت زندگی برادر
فرهاد قلندری
خداوندا نفس مغرور و سر سخت مرا خرد کن. مرا حاضر ساز تا سر فرود آورم و نابود
شوم. و به آن کسی نگاه کنم که بر صلیب سر خود را بخاطر من خم کرد.
بهترین راه برای شروع گواهی یا شهادتم این است که قلبآ برای این تغییر در
زندگی ام و در زندگی تمام کسانیکه به عیسی مسیح ایمان آوردند، خدا را شکر کنم .
خدا مرا با قدرت مطلقش هدایت نمود و از چاه نجات داد.
نام من فرهاد قلندری است و در ولایت غزنی افغانستان، در سال
۱۹۷۴
میلادی مطابق با
۱۳۵۳
هجری شمسی، در یک خانواده بسیار مذهبی مسلمان شیعه بدنیا آمدم.دوران کودکی ام
را در زادگاهم زندگی کردم. چند سال در مکتب لیسه که نزدیک به قریۀ ام بود درس
خواندم. بعد از چهار سال بخاطر شورش مجاهدین، مکتب ما تعطیل شد، پدر و مادرم من
را به مکتب دینی فرستادند و مدتی هم در مکتب دینی مشغول درس خواندن بودم، وقتی
که به سن بالا تر رسیدم ، به این فکر افتادم که این خدای قادر مطلق کیست؟ او که
انسان را آفریده، او که جهان را با تمام هستی اش آفریده، چرا این همه بی عدالتی
وجود دارد؟ همچنان چرا ما انسانها را با دلی پُر از نفرت؛ خشم؛ حسادت و خود
خواهی آفریده است؟ دیدن بی عدالتی ها و قدرت طلبی ها و مشاهده جنگ ها مرا
رنج میداد. اما کسی نبود که بتواند سوالهایم را به درستی پاسخ دهد. در آن زمان
سوالهائی از آخوند مسجد پرسان میکردم، ایشان چیز هایی میگفت که جواب درستی به
سوالاتم نبود. به اجبار زادگاهم را ترک کرده و راهی دیار غربت شدم. مدتی از
عمر خود را در کشور های (ایران و پاکستان) به غریبی سپری نمودم. همه درها برویم
بسته بود و همچنین با ناکامی روبرو بودم. همیشه از خود می پرسیدم ً هدف من از
این زندگی چیست؟ چگونه میتوانم این هدف را پیدا کرده و به آن جامه عمل بپوشانم؟
در نتیجه این کشمکش و دورویی که در رابطه بین اشخاص مشاهده می کردم مرا از
زندگی بیشتر روگردان می کرد. پس تصمیم گرفتم که راه خود را در زندگی پیش بگیرم.
از خود می پرسیدم که چرا خدا باید اجازه بدهد که این چیزها در زندگیم پیش آید،
و چرا من اینقدر پریشان دل هستم؟ برای بهبود زندگیم باید چکار کنم؟ میدانستم که
باید پاسخ این سوالات را پیدا کنم. بعد از پشت سر گذاشتن سالها مهاجرت به
زادگاهم برگشتم. در آن زمان سوالات زیادی در ذهن من بود، وقتی از ملا راجع به
مسائل دینی سوال میکردم، ایشان بجای اینکه به سوالات من پاسخ میداد، مرا به
کفرگوئی متهم میکرد. پس از سپری نمودن چندین ماه در زادگاهم ازدواج کردم. بعد
از ازدواج، به خاطر مشکلاتی که داشتم، زادگاهم را ترک کرده و دوباره راهی
ایران شدم. در ایران مثل همۀ افغانهای مهاجر، روز های سخت مهاجرت را سپری
کردم. در روزهای دشوار مهاجرت، خبر اولین فرزندم را شنیدم، با شنیدن خبر اولین
فرزندم تلاشهای زیادی کردم تا مقدار پول ذخیره کرده در آغوش گرم خانواده خود
برگردم. بالاخره وقت بازگشتی که منتظر اش بودم، فرا رسید. با مقدار پول ناچیزی
که پس انداز کرده بودم، راه برگشت را در پیش گرفتم. چون رژیم طالبان در
افغانستان حاکم بود، بنابراین نمیتوانستم که مدتی را در افغانستان اقامت داشته
باشم، مجبور شدم که به پاکستان بروم! چند مدت قبل از حرکتم، نامه ای برای
خانواده ام در افغانستان فرستادم تا آنها هم به پاکستان بیایند. متاسفانه
دوباره مجبور شدیم زادگاه خود را به مقصد دیار غربت ترک کنیم. خلاصه بعد از
گذشتن از مشکلات و موانع و سالها دوری از خانواده عزیزم، موفق شدم که بار دیگر
آنان را ملاقات کنم. مدت کوتاهی را با همسر و دختر عزیزم در کویته پاکستان
مهاجر بودیم. بعد ازمدت کوتاهی که در کویته پاکستان بودیم، خانم و دختر عزیزم
را دوباره به افغانستان فرستادم و خودم مسیر اروپا را در پیش گرفتم. البته
چاره ای جز آن نداشتم! بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات زیاد، به کشور انگلستان
رسیدم. زمانی که به انگلستان رسیدم، فکر میکردم که به همۀ آرزو هایم رسیدم!
اما اینطور نبود و مشکلات روز به روز زیاد و زیاد تر شد. بعد از مدتی از حمایت
دولت انگلستان خارج شدم و شبهای زیادی را بین سرک و پارک ها و در ساختمانهای
نیمه کاره بدون دوست و یار سپری نمودم. کسی را نداشتم که نزدش بروم و مدتی را
با او سپری کنم و یا مشکل خود را برایش بیان کنم. اما هرگز فکر نمیکردم که قرار
ملاقات با عیسی مسیح را در انگلستان داشته باشم، و فکر نمیکردم که کسی باشد
که باعث آرامش فکر و جان من شود. یک روز به کتابخانه رفتم که از طریق اینترنت،
راه فراری را پیدا کنم. با مشکلاتی که در آن مدت برایم پیش آمده بود کاملآ
آرامش و امیدم را از دست داده بودم. سعی می کردم که آرامش خود را از راههای
مختلف بدست بیاورم، یعنی با معاشرت با اشخاص مختلف و گذراندن وقتم با آنها!و
حتی به مواد مخدر آلوده شده بودم بمدت
۱۳ماه
هروئین و همچنان مشروبات الکلی و غیره مصرف میکردم.اما باز هم نتوانستم آرامش
پیدا کنم.تا اینکه مجبور شدم، و تصمیم گرفتم، غیر قانونی انگلستان را ترک کرده
و به کشور دیگری پناهنده شوم! کار چندان آسانی نبود. اما برعکس، زمانیکه من
میخواستم از خدا فرار کنم، او همه چیز را برای بازگشت من، مهیا کرده بود تا
راه فراری نداشته باشم.او خدای زنده است و او دنبال پسر گمشده اش است. در آن
زمان یک خانم انگلیسی را ملاقات کردم. ایشان با مشاهده چهره غمگین و ناراحت من،
از من سوال کرد: میتوانم کمک تان کنم؟ در دلم گفتم که این خانم یک انگلیسی است!
ایشان چه کمکی میتواند برایم انجام دهد؟ به ایشان گفتم نه خیر، چیز مهمی
نیست.ایشان دوباره به من گفت که میتوانم کمک تان کنم؟وقتی دیدم که پافشاری
میکند تا به من کمک کند، با عصبانیت به ایشان گفتم: مشکلی که من دارم فرار غیر
قانونی از این کشور است! آیا میتوانی در این رابطه به من کمک کنید؟ آن خانم
انگلیسی بدون اینکه ناراحت شود، به من گفت: که آیا هیچ وقت از خدا کمک و یاری
خواسته ای؟ گفتم بلی! باز به من گفت! اگر بخواهی آرامش و زندگی جاوید داشته
باشی، و اگر بخواهی؟ او میتواند غمها و دردهای تو را بر دوش بگیرد. از ایشان
سوال کردم آن کسی که شما میگویید، کیست که من نمی شناسم؟ ایشان گفت آن شخص،
عیسی مسیح است؛ تنها کسی که آماده است، با تو راه رود، او میتواند کمک تان
کند. اما برای من چندان جالب نبود. در دلم گفتم که این زن دیوانه هست. برایم
آدرس و شمارۀ تلفن داد و گفت اگر خواستید، میتوانید تماس بگیرید. سپس از من
خدا حافظی کرد و رفت. با خود گفتم که خوب شد از دست این زن دیوانه خلاص شدم!
دیگر هرگز او را ندیدم! با آن همه پریشانی و اضطرابی که داشتم، دچار بیماری
افسردگی شدم و تحت تداوی داکتر قرار داشتم. تمام درها برویم بسته شده بود. یک
شب دعا کردم و گفتم: خداوندا، تمام درها برویم بسته شده و تو این درهای بسته
را برویم باز کن. در آن وقت درد و غم مرا آزار میداد خیلی برایم مشکل بود! و
مرگ برایم شیرین تر از عسل بود. این تنها چیزی بود که مرا به خودش بیش از هر
چیز دیگری مشغول میکرد. دائمآ با وجدانم در جنگ بودم. چند روز بعد، تصمیم
گرفتم، با یکی از آن شماره تیلفون هائی که آن خانم برایم داده بود، تماس
گرفتم و شخصی بنام پاول را ملاقات نمودم. با ایشان به کلیسا رفتم! وقتی وارد
کلیسا شدم، با استقبال گرم اعضای آن قرار گرفتم و این از فکر و ذهن من بسیار
دور بود. برادر عزیزم پاول، و باقی اعضائی کلیسا برایم خیلی محبت میکرد محبتی
که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. مدت زیادی با ایشان زندگی کردم و سوال های
زیادی از ایشان پرسان کردم. اما وقتی که کتاب مقدس را مطالعه میکردم، پریشان
بودم و هنوز تعصباتی که از زمینه اسلام در من باقی مانده بود، مرا آزار می داد!
و از طرف دیگر ارتباطات فامیلهایم و تهدید های دیگران، در بین این مشکلات ها
درگیر بودم. نمی فهمیدم که کدام راه را انتخاب کنم.
روزی کتاب مقدس را مطالعه میکردم.
که عیسی مسیح میفرماید:
(( ای تمام کسانی که زیر یوغ سنگین، زحمت میکشید، نزد من آیید و من به شما
آرامش خواهم داد. یوغ مرا به دوش بکشید و بگذارید من شما را تعلیم دهم، چون من
مهربان و فروتن هستم، و به جانهای شما راحتی خواهم بخشید. زیرا باری که من بر
دوش شما می گذارم، سبک است. انجیل متی فصل
11:
آیات
۲۸-۳۰
در
این مرحله از زندگیم بود که پاسخهای ساده ای در کتاب مقدس؛ کلام خدا به سوالات
اساسیم پیدا کردم. بعد از سالها وعده ای که خداوند داده بود به پایان رسید.
کلام خدا بوضوح اظهار می دارد!
زیرا همه گناه کرده و هیچکس به آن کمال مطلوب و پر جلالی که خدا انتظار دارد،
نرسیده. اما اکنون اگر به عیسی مسیح ایمان آوریم، خدا ما را کاملاً بی
گناه به حساب میاورد، چون عیسی مسیح به لطف خود بطوری رایگان گناهان ما را بر
داشته است. رومیان
۳
آیات
۲۳-۲۴)
متوجه شدم که در گذشته برای توجیه گناهانم همیشه دیگران را مقصر و مسئول
میدانستم. و درک کردم که آرامش از محبت سرچشمه می گیرد. بعد از تحقیق و مطالعه
کتاب مقدس، خداوند با من از طریق کلام زنده اش صحبت کرد. تا چند سال پیش، قبل
از اینکه به مسیح ایمان بیاورم، فکر می کردم که ایمان من به اسلام کورکورانه
نیست بلکه نتیجه سالها بررسی وتحقیق است.درحقیقت من کتاب های زیادی که بوسیله
کسانی نوشته شده بودند که من افکارشان را قبول داشتم، درباره اسلام خوانده بودم
واعتقاد راسخ داشتم که حقیقت را یافته ام. تمام تحقیقات پیش انتخاب شده ام
ایمانم را تایید می کرد. مانند بقیه مسلمانان معتقد بودم برای دانستن هرچیز
باید به منابع اولیه مراجعه کنم . و البته منابع اسلام قران وکتبی است که
بوسیله محققین مسلمان نوشته شده است. بنابراین احساس می کردم نیازی به اینکه،
حقیقت را در جای دیگر بجویم نیست چرا که مطمین بودم حقیقت را یافته ام. اما پس
از ایمان به مسیح، فهمیدم که اشتباه فکر می کردم و عیسی مسیح یگانه راه رسیدن
به خدای یگانه و بی همتاست. همچنان فهمیدم که یک انسان گنهکار بیش نیستم، دعا
کردم و گفتم خداوندا تمام مشکلات هایم را به دستان تو می سپارم.خداوند از طریق
کلامش با من سخن گفت.
بلی، من درب هستم. کسانی که از این درب وارد می شوند، نجات پیدا می کنند و
داخل و بیرون میگردند و چراگاه سبز و خرم می یابند.
سپس فرا گرفتم که فقط عیسی مسیح می تواند گناهانم را ببخشد زیرا او خود کیفر
گناهانم را کشید. برای بخشودگی لازم بود که گناهانم را اقرار کرده و از آنان
توبه کنم ( یعنی از آنان برگشته دیگر تکرارشان نکنم ) و عیسی مسیح وعده بخشایش؛
آرامش ؛ شادی؛ محبت و زندگی ابدی داده است. پس تصمیم گرفتم که من همه آنچه که
خدا از من میخواهد باشم. اکنون اعتمادم را از خود به مسیح منتقل کرده و عیسی
مسیح زنده را بعنوان منجی و خداوند خود پذیرفتم. از گناهانم توبه کردم و فرزند
برگزیده خدا گردیدم و عیسی مسیح گناهانم را بخشید و قلبم را پاک کرد. من به
قدرت نجات خدا معتقدم و ایمان دارم که وی مرا به راه راست هدایت کرده و خواهد
کرد. بالا تر از همه رابطۀ مشارکت و دوستیم با خدا است. چون در هر شرایطی که
باشم، با خدا مشارکت دارم، ایمان دارم که در نیاز؛ غم؛ رنج یا پریشانی خدا با
من حاضر است و مرا بخود نزدیکتر می کشاند که غم مرا به شادی مبدل سازد. راه
صحیح فقط عیسی مسیح است. راه او طریق زندگی حقیقی است. قدم برداشتن در راه
عیسی مرا کمک کرده است که روش مثبتی نسبت به زندگی داشته باشم. راه عیسی مسیح
برای همه است. عیسی می خواهد که کارهای عالی و شگفت انگیزی در زندگی هرکس انجام
دهد. من اکنون دارای آرامش هستم چون با خدا صلح کرده ام و هدف را در زندگی پیدا
کرده ام. که در هر وقت خدای شایسته را جلال بدهم. راه مسیح بهترین راه است؛
راهی است مستقیم و نورانی. با قدم برداشتن در این راه اکنون آرامش دارم و می
دانم که در انتهای راه هم آرامش در انتظار من است. بلی، من مُردَم، و دوباره
توسط خون عیسی مسیح، زنده شدم. من به تمام فرمایشات وجود مبارک او و معجزات
او در کتاب مقدس ایمان دارم و اختیار زندگی خود را به دست او سپرده ام و حالا
داخل خانواده بزرگ خداوند شده ام. بعد از اینکه ایمان آوردم، خداوند از طریق
کلام زنده اش با من صحبت کرد.
زمان شما در گناهان خود مرده بودید، و هوسهای گناه آلود بر وجود تان مسلط بود
. اما خدا شما را در حیات مسیح سهیم گرداند، زیرا همۀ گناهانتان را آمرزید، و
سند محکومیت شما را که حاکی از نا اطاعتی شما بود، از بین برد. خدا نامۀ
اعمالتان را بر صلیب مسیح میخکوب کرد و همۀ گناهانتان را به حساب او گذاشت. (
کولسیان فصل
۲
آیات
۱۳-۱۴ )
بلی عزیزان، عیسی مسیح تمام افسرده گی و پریشانی وبیماری من را شفا داده است.
عیسی مسیح، مرا از نفرت، دوروئی و خیانت نجات داده، و با محبت واقعی خدای پدر
آشنا کرده است و در حقیقت، مرا از نفرت به محبت آورده است! اکنون میتوانم
دشمنان خود را که مرا آزار و شکنجه روحی و جسمی بخاطر ایمانم داده اند، و از
من نفرت دارند، با قدرت روح القدس ببخشم و محبت کنم. تا محبت و بخشش مسیح را
قبول نکنیم، نمیتوانیم محبت کنیم و یا دیگران را مورد عفو و بخشش قرار دهیم. و
اگر نبخشیم، بخشیده نمیشویم. دوست گرامی، این نجات فقط برای من نیست. عیسی مسیح
همین حالا پشت دروازۀ قلب شما ایستاده است، آیا حاضر هستید که درب را برویش
باز کنید؟ آیا شما حاضر هستید که تمام گناهان تان را بدوش کسی بگذارید که او
شما را دوست دارد؟ دوست عزیز اگر تا به حال با منجی فروتن خود ملاقات نکرده اید
او در همین لحظه حاضر است وارد قلب شما شود. او بر درب قلب تان ایستاده است و
درب را به رویش بگشایید و بگویید: عیسای خداوند، گناهان مرا ببخش و با عشق
عظیمت قلب مرا پر بساز و هدیه نجات جاودان را به من عطا کن. من می خواهم همه
وجودم را به تو تقدیم کنم و خادم تو باشم. آمین
فیض و برکات خداوند با همه شما باد
برادرتان در مسیح،
فرهاد
 
|