گفتگو در کارخانۀ نجاری
«هرکه
بخواهد فخر کند باید به خداوند فخر نماید» (اول قرنتیان١:٢٦ -٣١)
روزی در یک
کارخانۀ نجاری مجلسی برپا شد که انعکاس دهندۀ اختلاف شدید بین ابزار کارخانه بود.
آلات و ابزار کارخانۀ نجاری جلسه ای را تشکیل دادند تا روی مشکلات و اختلافات شان
بحث کنند. رابطه هر کدام آنها با استاد بسیار خوب بود، ولی باهمدیگر در کمال بی
اتفاقی و عدم محبت زندگی می کردند. تا حدی که فضای کارخانه بکلی غیر قابل تحمل
گردیده بود. به همین دلیل لازم دانستند که با هر چه در توان شان است، برای یافتن
راه حلی کوشش کنند. هر کدام شان تصمیم گرفته بودند که صادقانه هر چه را در دل و فکر
خود دارند، در حضور هم بیان کنند.
شروع مجلس
بسیار درهم و برهم بود و همگی همزمان زبان شکایت را گشوده و می خواستند حرف خود را
اولتر از دیگران به کرسی بنشانند.
اما برادر چکش
با مشت اش روی میز زده و به این وضع خاتمه داد و با صدای بلند خواست که همه خاموش
شده و به او فرصت دهند تا مجلس را شروع کند.
برادر برمه
فوراً این عکس العمل برادر چکش را تقبیح کرده، گفت: «ببینید باز هم این چکش می
خواهد کلانکاری کرده حرف اول و آخر مجلس را داشته باشد. او همیشه حاضر است که
دیگران را سرکوب کند.» برادر برمه با این گفتار خود نارضایتی قلبی خود را که بر ضد
برادر چکش داشت بیان کرد و همه حاضرین سر شان را به علامت تأیید و موافقت با برادر
برمه تکان دادند. بعضی همچنان علاوه کردند که شاید بهتر است که برادر چکش از وظیفه
اش برکنار شده و مسؤولیت او به کسی دیگری سپرده شود.
برادر
چکش چنان تحت تأثیر این کلمات و حملۀ حاضرین قرار گرفت که یارای گفتن یک کلمه را هم
نداشت و سر سنگین اش را بزیر افگنده با خود فکر می کرد که چقدر همیشه زحمت کشیده،
متحمل سردردی های شدید برای بهبودی، پیشرفت و رشد کارخانه شده بود، ولی حال نتیجه
همه زحمات خود را نقش بر آب می دید. او نمی دانست چه بگوید. بالآخره صد دل را یک
دل کرده و خطاب به حاضرین گفت: «شما خودتان قضاوت کنید و ببیند که کی است که مرا
متهم می کند. این برادر برمه خودش چقدر در زندگی دیگران مداخله کرده و همیشه در
تلاش سوراخ کردن و صدمه رساندن به وجود دیگران است. دیگر اینکه برادر اره دوست او
نیز مثل برادر برمه فقط باعث تخریب و تفرقه بین دیگران می شود. او همیشه روابط بین
دیگران را قطع می کند. به نظر و عقیدۀ من هردوی اینها باید از وظایف شان برکنار
گردند، نه من»
برادر اره که
دندانهایش را به هم می سائید در مقابل حرفهای برادر چکش چیزی نگفت ولی اشاره ای
تمسخرآمیز به طرف برادر رنده که معاون برادر چکش بود کرده گفت:« به این برادر رنده
یکبار نگاه کنید، همه چیز در زندگی او بسیار سطحی بوده و در هیچ مورد عمقی در کار
او دیده نمی شود. این برادر با دید بسیار سطحی اش چه به درد کارخانۀ ما می خورد؟.»
برادر رنده
فوراً حالت دفاعی به خود گرفت و با اشاره به برادر متر اندازه گیری گفت: « اما من
حداقل از این برادر بهتر هستم. به این برادر ببینید، او فکر می کند که در همه
کارهای اش بسیار دقیق و موشکاف است، ولی در حقیقت همه اش در فکر سنجیدن و اندازه
کردن استعدادهای دیگران است. بهتر است که او اول حد و اندازه خودش را بسنجد بعد به
خود اجازه دهد که قد و اندام دیگران را اندازه گیری کند.»
برادر متر هم
به نوبۀ خود زبان به شکایت باز کرده و برادر ریگمال را شدیداً مورد انتقاد قرار
داد. او با تمسخر زیاد چنین گفت: «به این برادر ریگمال ببنید. پوست جلد او چنان زشت
و زمخت است که با تماس اندک باعث خراشیدگی دیگران می شود. دیگر اینکه موقع کار و
فعالیت، چقدرباعث تولید گرد و خاک در کارخانه می شود.» برادر ریگمال با سر افگنده
از خجالت، به طرف برادر پیچکش نگاهی کرد و گفت: «من اصلا از این برادر پیچکش خوشم
نمی آید و ما هرگز نخواهیم توانست که همکار یکدیگر باشیم. برعلاوه برادر پیچکش
بسیار خود محور بوده و فقط بدور خود می چرخد و همچنان باعث سرچرخی پیچ های بیچاره
می گردد.»
برادر پیچکش به
نوبه خود از برادر پلاس شکایت کرد که دایم در تلاش این است که کسی را گوشمالی دهد.
اما برادر پلاس اظهار داشت که در خود هیچ نقصی نمی بیند، ولی به آسانی می تواند خس
را از چشم دیگران بیرون کند. او از برادر اسکنه انتقاد گرفته گفت: «همه می دانند که
برادر اسکنه از خود هیچ قدرت و توانی ندارد و همیشه وابسته به زور و قدرت برادر چکش
کار می کند.» او در اتهمات خود حتی یک قدم فراتر رفته و خطاب به حاضرین گفت: « در
حقیقت برادر چکش از وجود برادر اسکنه سوء استفاده نموده و او را برای مقاصد خود
بکار می گیرد.» چشمان همگی دوباره به طرف برادر چکش که بسیار سراسیمه و عصبی به نظر
می رسید متوجه شدند.
برادر آب ترازو
با صدای آرام گفت: «ای برادران بیائید که از سخنان بالا و پائین گذشته یک توازن را
ایجاد کنیم.» او از برادر پلاس شکایت کرده گفت: «این برادر همیشه دیگران را پست تر
از خود می بیند در حالیکه خودش را مقام بالاتر می دهد.» هنوز سنخنان برادر آب ترازو
تمام نشده بود که برادر پنسل با بی حوصلگی گفت: «کافیست. به بیانیۀ شما همین جا
نقطه می گذاریم. اول بخود نگاه کنید برادر آب ترازو. شما برای اینکه آبروی خود را
حفظ کنید دیگران را داوری می کنید. همیشه می سنجید که کی مغرور و کی متواضع است.»
برادر انبور که
همیشه بالای برادر پنسل حسود بود گفت: «به این برادر پنسل ببینید. با این قد پست و
اندام باریک حرفهای بسیار بزرگی می زند. او از علامه گذاری بر دیگران دست نمی کشد.
برای همه ما روشن است که او چاپلوس برادر متر است که هر حرف برادر متر را قبول کرده
یادداشت می کند. چاپلوسی هم تا کدام اندازه.»برادر
متر گردنش را دراز کرده گفت: «بیجا نیست که همگی از برادر انبور می ترسند و گوشه می
روند. زیرا این برادر خطرناکتر از برادر پلاس است.» همگی خندیدند.
به همین ترتیب
گله و شکایت و زبان بازی بین افزار کارخانه برای مدت طولانی ادامه داشت تا اینکه
دفعتاً دروازه کارخانه باز شد و خاموشی و سکوت مطلق به یکبارگی فضای کارخانه را پُر
کرد. بلی، استاد وارد کارخانه شده بود.
استاد ماهر با
خوشحالی و اشتیاق زیاد به کارخانه وارد شده و لباس کار را به تن نموده و نقشۀ یک
میز بسیار زیبایی را که طرح کرده بود روی میز کار پهن کرد.

بلی، او تصمیم
گرفته بود که یک میز فوق العاده زیبایی را با دستان پُر مهارت و با تجربه اش بسازد.
یک میز طعام خوری بزرگی تا همه بتوانند دورهم نشسته و با هم غذا صرف کنند. میزی که
باعث مشارکت و صمیمیت بین آدمیان گردد. استاد نگاهی به وضع کارخانه انداخت و بعد از
جمع و جور کردن کارخانه تمام ابزار و وسایلی را که برای ساختن میز مورد نظر اش
ضرورت داشت از داخل صندوق بیرون کشیده و روی میز کار گذاشت. چکش، برمه، اره، رنده،
متر اندازه گیری، ریگمال و پیچکش وغیره.
او
در حالیکه گرد و خاک هر کدام وسایل را با روغن مخصوص پاک می کرد، بسیار خوشحال بود،
گویی از جلایش و زیبایی این ابزار لذت می بُرد. او از اینکه چنین وسایل خوب و
کارآمد را در اختیار داشت بسیار افتخار کرده و بخود می بالید. این طور معلوم بود که
استاد از وجود هرکدام وسایل بسیار راضی است. استاد با توجه زیاد نسبت به هر کدام
آنها، هر وسیله را در جاهای مناسب شان قرار داد تا در موقع لازم بتواند به آسانی به
آنها دسترسی داشته باشد. او خواست که از ضایع شدن وقت گرانبهایش در موقع کار
جلوگیری شود. یعنی اینکه لزومی برای جستجو کردن ابزار کار نباشد. به همین منظور
برای هر وسیله یک جای مناسب را تعیین کرده بود.
به این ترتیب
استاد کار را شروع کرد. او شب و روز با پشتکار و جدیت به کار ادامه داد تا اینکه
میزی فوق العاده زیبایی در وسط کارخانه قرار گرفت که نمایندگی از مهارت استاد می
کرد. استاد با رضایت کامل به میزی که تهیه دیده بود نگاه کرد. بعد با چشمانی که
اشکهای خوشی در آن حلقه زده بود به طرف هر یک از وسایل کار متوجه شد. او به کمک
تمام وسایل موفق به ساختن همچو میز زیبایی شده بود. با بوسیدن هر یک از وسایل، گویی
استاد از آنها ابراز سپاسگزاری کرد. بعد هر کدام شان را دوباره با توجه زیاد در
صندوق مخصوص ابزار کار گذاشت.
بعد از رفتن
استاد، ابزار کار از خجالت توان دیدن به طرف صورت یکدیگر را نداشتند. آنها چنان
خاموش بوده و به فکر فرورفته بودند که اصلاً نمی توان آنرا تصور کرد.
آنها پی بردند
که استاد شان برای هرکدام آنها هدف مشخصی داشته و توقع داشت که مطابق خواست و اراده
خویش از آنها استفاده کند. با متوجه شدن به این حقیقت آنها احساس پشیمانی و ندامت
عمیق پیدا کرده و دیگر به فکر انتقاد و بدگویی و نزاع نبودند. برادر ریگمال با یک
کمی لکنت زبان سکوت را شکسته و اعتراف کرد که نباید در مورد برادر پیچکش همچو فکر
بد را می کرد و بلافاصله از برادر پیچکش طلب بخشش کرد. برادر متر اعتراف نمود که در
حق دیگران کوتاهی کرده است و وعده داد که دیگر دست درازی نخواهد کرد. به همین ترتیب
هریک از دیگری معذرت خواسته و فضای کارخانه گویی به بهشتی تبدیل گشته بود.
در اخیر برادر
چکش طبق عادت همیشگی با آوازی رسا و بلند خطاب به حاضرین چنین گفت: « دوستان بیائید
که با فروتنی دیگران را از خود بهتر بدانیم و روحیه ای را در خود پرورش دهیم که در
وجود استاد خود مشاهده نمودیم»
ای برادران،
بخاطر داشته باشيد، در آن هنگام که خدا شما را دعوت کرد چه نوع اشخاصی بوديد: از
روی معيارهای این دنيا اکثر شما افرادی حکیم، بانفوذ، و یا نجيب زاده نبودید، بلکه
خدا عمداً آنچه را که دنيا پوچ و بی معنی می شمارد برگزید تا حکیمان را خجل سازد و
آنچه را که دنیا ضعیف می شمارد انتخاب کرد تا نیرومندان را شرمنده سازد و خدا آنچه
را که دنیا خوار و خفیف و حتی نیستی می شمارد برگزید تا دنیای هستی ها را براندازد،
تا هیچ انسانی در حضور او دلیلی برای فخر کردن نداشته باشد. از طرف خدا است که شما
با مسیح پیوستگی دارید و او مسیح را برای ما حکمت، عدالت، قدوسیت و خونبهای آزادی
گردانیده است. بنابراین چنان که نوشته شده است: «هرکه بخواهد فخر کند باید به
خداوند فخر نماید» (اول قرنتیان26:1 -31)
نوشتۀ برادر وحید (با اقتباس از یک
پارچۀ تمثیلی گروه جوانان در کلیسا(