نشريه الکترونيکی اجتماع مسيحيان افغان

 سرمقاله
 تلويزيون
 شهادت من
 افغان.موبی
 در باره ما
 با ما به تماس شويد
 

 

[haqiqat.com/include/bar.htm]

 گناه و ثواب در عقل شیخ

 در زمانه های قدیم شیخی از داخل بازاری می گذشت. از روی تصادف او  پیش دوکان بقالی ایستاده شد. در این هنگام بقال، پسری را که برای اجرای کارهای حسابی خود استخدام نموده بود، درحال سرزنش و تآدیب   بود. او با صدای  بلند آن پسر را سرزنش میکرد. مردم به دور او جمع شدند. شیخ که مرد خوب و پاکدامن بود، به بقال گفت: "دوست من، چرا  این پسر را توبیخ و سرزنش مینمایی؟ به اورحم کن، رحم کردن خصلت مردان سخاوتمند است."

بقال گفت: "آقا، این پسر یک ضرر بسیار جدی برای من رسانده است. من او را استخدام کردم که برای من خدمت کند، و او  برای من اطمینان داده بود که میتواند امور حسابی مرا انجام دهد. من هم به او باورکردم و او را مسئوول امور تجارت خود ساختم. اکنون که من کتاب ها را باز کردم، دیدم که تمام حسابات من درهم و برهم شده است.
واضح نیست که ما چقدر پول داریم و چقدر قرضدار شده ایم. فکر میکنم که من تقریباً ورشکسته شده ام."
شیخ جواب داد: "خداوند برای تو نشان میدهد که چیزهای خوب این دنیا اکثراً برای انسان های احمق است، و برای انسان های عاقل این چیزها مانند یک دام است. اگر  در مورد این موضوع بهتر فکر کنید، خواهید فهمید که شما هم در محاسبات خود  در برابر خداوند اشتباه کرده اید، به اندازه یی که این پسر در مقابل شما اشتباه کرده است. امروز  نمیدانید که این چیزها در روز حسابدهی به چه می انجامد، آیا به نفع تان تمام میشوند یا به ضررتان. از ملامت کردن پسر صرف نظر کرده خود را ملامت کنید، مبادا اضافه روی کرده باشید."وقتیکه شیخ گپ میزد، تمام مردم به دقت به او گوش میکردند. در آن هنگام شخصی به او گفت: ما سخنان شما را نفهمیدیم اگر آن را توضیح نمایید بهتر خواهد بود .
شیخ در جواب گفت :
حالا من  قصه یی را که  مفهوم بسیار شرین دارد برای تان میگویم. او ،  قصه خود را   اینطورشروع کرد.: "سالها پیش، مردی، شروع به حساب کردن عمرخود کرد. او دریافت که  ٦٠ ساله شده است. او خواست که عمر خود را به روز حساب کند که بالغ به٠٠٠ ٢۱ روز شد. بعداً او به خود گفت: "آه !که چقدر گناهکار خواهم بود! اگر روزی یک گناه کرده باشم، تعداد گناهان من چقدر زیاد خواهد بود. من چطورخواهم توانست که با اینقدر گناه و شرارت زیاد، به خدای خود مقابل شوم! " سر خودرا بر زمین افگنده و باز به گذشته خود  نگریست و با خود  گفت: "اگر روز چند بار گناه کرده باشم، حالت من چطورخواهد بود؟ من که اینقدر گناه میکنم آیا در  قلب من چقدر زشتی خواهد بود! " او بخاطر قلب زشت خود و این محاسبه خطرناک در برابر خداوند بسیار مضطرب بود.
وقتیکه شیخ قصه عجیب وغریب خود را تمام کرد، همه شنوندگان او درمورد خود و قلب های زشت خود شان فکرکردند، که اگرگناهان ایشان بازهم زیاد شده برود، بالاخره چه خواهند کرد. یکی ازآنها جواب داد: "ما کار های خوب هم کرده ایم که گناهان ما را جبران کرده میتواند." شیخ به آنها جواب داد: "آقایان، از اعتماد و محاسبۀ کردن  کارهای خوب خود حذر کنید، اجازه بدهید که برای تان بگویم وقتیکه من به کارهای خوب خود اتکاء میکردم برایم چه واقع شد. او  چنین ادامه داد: "یک روز من خواستم که گناهان و کارهای خوب خود را به یاد بیاورم. سرانجام فهمیدم که گناهان من چندین مراتب بیشتر از کارهای خوب من هستند، بیخود  شدم وبه خواب سنگین رفتم.  یک خواب وحشتناک دیدم و آن این گونه بود : که درخانۀ خود نشسته ام یک کتاب درپیش روی من بازبود. این کتاب محاسبۀ من بود، من گناهان خود را که در ستون حساب دهی من نوشته شده بودند دیدم،  آنقدر زیاد بودند که حساب نمی شدند. درستون اعتبار که در آن کارهای خوب من نوشته شده بودند دیدم. بسیار کم بودند، و در بالای این اعمال نامه خوب، کلمات وحشتناک نوشته شده بود: "همۀ اعمال عادلۀ ما مانند لتۀ ملوث می باشد. "  وقتیکه من دراین مورد  در خواب فکرکردم، شروع به گریستن نمودم و در  همین حالت  بیدارشدم."

بعد، شیخ ادامه داد: "ای دوستان من، خوابی را که من دیدم، روءیای حقیقی بود. که  یکی ازپیغمبران عهد عتیق بنام اشعیا نبی، این کلمات را به من گفت. این گفته ها در مورد همۀ ما و شما صدق میکند که باید بترسیم، مبادا در روز داوری کارهای خوب ما کم وغیرقابل قبول باشند. اما آن پیغمبر که کارهای خوب ما را شرح داد، از آنجا غایب شد. علاوتاً او در کتاب خود از نجات دهنده یی سخن زد که خداوند او را خواهد فرستاد تا مردم را از گناهان شان نجات داده و اشک های غم  و پشیمانی را از چشم های شان پاک نماید."
در پایان قصه  بقال گریه کرده گفت: "خداوند والد ین شما را رحمت نماید!
بگویید که آن  پیغمبردرمورد نجات دهنده، دیگر چه گفت؟"  شیخ جواب داد:  او گفت که"او غم های ما را بر خود گرفت و دردهای ما را بر خویش حمل نمود. و ما او را از جانب خدا زحمت کشیده و مضروب مبتلا گمان بردیم. و حال آنکه به سبب تقصیرهای ما مجروح و به سبب گناهان ما کوفته گردید. و تأدیب سلامتی ما بر وی آمد و از زخمهای او ما شفا یافتیم. "
بقال گفت: "مغز من آنقدر زیرک نیست که همۀ این کلمات رابفهمد، اما این کلمات از عسل هم شیرینتر اند. از شما خواهش میکنم بگویید که این نجات دهنده کی بود که بخاطر گناهان ما جان خود را به مرگ تسلیم کرد؟."
شیخ گفت: "برادرعزیز من، با من به خانۀ من بیا، من موضوع را از کتاب خدا بطورمفصل  تشریح خواهم کرد."
بعد از این همه قصه بقال، به آن پسرکه  سرزنش کرده بود گفت: "دوکان را بسته کن و بسلامتی برو، اگر خدا خواسته باشد، فردا بیا." بعداً بقال همراه شیخ رفت. وقتیکه آنها به خانۀ شیخ رسیدند، شیخ شروع به خواندن پیشگویی هایی کرد که درمورد نجات دهنده در کتاب های پیغمبران و مزامیر داود پادشاه  شده بود. بعداً شیخ انجیل عیسای مسیح را به او نشان داد، که واقعاً نشان دهندۀ تکمیل شدن این همه  پیش بینی ها درمورد عیسای مسیح بود.
آنها هر دو به این محبت بی کران خداوند تعجب کرده و از این شیوه نجات او اظهارخوشی کردند.

 دوست عزیز! شما نیز، باید مثل انانی که قصۀ  شیخ را شنیدند، فکرکنید، که قلب شما چقدر زشت است و گناهان شما چقدر زیاد. گناهان خود را حساب کنید و به خود جرأت ندهید که بگویید، کم است،زیرا  شاید خود را فریب بدهید. داود نبی با وجودیکه مرد با تقوا بود، وقتیکه گناهان خود را حساب کرد، او دانست که تعداد آن زیاد است و گفت: "خطا کاری های من ازسرم بالا شده، و این بار برای من بسیار سنگین است."  فکر نکن که گناهانی را که از مردم پنهان کرد ای ازخداوند پنهان شده است، هیچ چیز از نزد وی پنهان نمی ماند. گوش کن که داود دراین مورد چه میگوید: "ای خدا، تو نادانی مرا  میدانی، خطاکاری های که من کرده ام ازنزد تو پنهان نیست."   پس ای دوست خود را امتحان کن.  با تمام فکر و فهم خود در مورد این کلمات الهی فکرنما، و برای یافتن این نجات دهنده که عیسای مسیح است بشتاب. او خود را به مرگ تسلیم کرد و از مردگان برخاست و شما نیز، بطور ابدی با وی زندگی خواهید کرد.

 

 

 

 


Copyright © 2007 GMF, Inc. All rights reserved | Home · Terms