
پیوسته به گذشته
این سفر سه روز
طول کشید. در نیمۀ راه، دریور حمید و خواهرش را كه در پشت موتر خوابیده
بودند، دید.
حمید داستان را که
گویا به دیدن دختر کاکای مادرش به شهر میرود به او قصه کرد. دریور گپ های
حمید را باور کرد و به او اجازه دادند که در موتر بماند. حتی کمی از غذای
خود را که پسمانده بود به او داد. ولی این نان برای حمید و خواهرش کافی
نبود. شکم حمید از گرسنگی به درد آمده بود و مژگان هم برای غذای بیشتر
گریان میکرد. حمید نمیدانست چطور خواهرش را که پشت غذا و مادرش گریان میکرد
آرام سازد. خوشبختانه ازتکان های موتر لاری باز هم او زود به خواب رفت.
آنها بعد از چند روز سفر با لاری و قبول زحمات زیاد به شهر رسیدند.
در
شهر حمید با دریور خداحافظی کرد و از میان بازار تیر شد. او از دیدن آن همه
آدم ها تعجب کرد؛ آن همه آدمهای مختلف و آن همه دکان های مختلف با چراغهای
روشن و درخشان و آن همه چیزهای رنگه برای فروش. از پهلوی دکان تکه فروشی
تیر شد که تکه ها در آن آویزان بود. زنها را دید که شالهای گلدوزی شده بر
سر داشتند و تکه ها را تا و بالا میکردند و با دوکاندارها چانه میزدند تا
تکه را ارزان بخرند. دیگ های بخار و سطل های پلاستیکی را دید که تا چت
مغازه ها چیده شده بودند و منتظر خریدار بودند. از کنار دکان های زیبا گذشت
و وارد سرک کوچکتری شد. باد شام بوی برنج و دال را در کوچه پخش میکرد. از
زمانی که حمید غذای خوبی خورده بود مدت زیادی میگذشت. یکی از آخرین سکه
هایی را که مادرش به او داده و باقی مانده بود، بیرون کشید و یک کاسه دال
خرید. دال خوشبو بود. مژگان لقمه های دال را که حمید به دهانش میگذاشت
میخورد و هر دوی آنها زود کاسه را پاک کردند.
شب نزدیک میشد و حمید میدانست که باید پشت جایی برای خواب کردن بگردد. او
پارکی را پیدا کرد و در آخر پارک در زیر بوته ای کوچک خواهرش و خود را در
پتویش پت کرد. امشب این بهترین کاری بود که میشد کرد٬ اما صبا باید جستجو
میکرد تا دختر کاکای مادرش را پیدا کند. مژگان مثل هر شب پشت مادرش گریان
می کرد٬ اما هر شب که میگذشت گریانش کمتر میشد. حمید كوشش میکرد شعرهای
کوتاه را که مادرش در وقت خواب دادن مژگان میخواند بخواند٬ اما گلونش را
میگرفت، آواز خواندن کار سختی بود. حمید بسیار زیاد پشت مادرش دق شده بود.
وقتی که باد وزید او بیش از پیش خنک خورد و خود را بیشتر به مژگان چسباند.
او اینجا در این شهر کلان بسیار تنها بود و نمیدانست چه بکند. قول داده بود
که از مژگان مراقبت کند و حد اکثر كوشش میکرد، اما در اولین شب در این شهر
بزرگ او بسیار ترسیده بود. او به گپ های پدرکلانش فکر کرد که گفته بود
خواست خدا بوده که مژگان را به پیرمرد بدهند. گپ های مردم به یادش آمد که
وقتی پدر و برادرش مردند٬ آنها میگفتند كه خواست خدا بوده. حالا او تنها در
تاریکی در این شهر مسافر بود و نمیدانست که آیا خدا اصلاً او و خواهر کوچکش
را که در زیر بوته ای کوچک خوابیده اند میبیند یا نی. این خواست خدا بود که
حمید این همه زحمت را بیند؟ آیا خدا واقعاً به زندگی او و خواهرش اهمیت
میدهد؟ حمید به آسمان چشم دوخت و باز ستارۀ صبح را دید که برویش میدرخشد.
همانطور که به ستاره نگاه میکرد، آرزو کرد که میتوانست با خدا گپ بزند و از
او سوال کند. اما خدا هیچ چیزی بجز زحمت به زندگی حمید نیاورده بود. حمید
به ستاره خیره شد و بعد بسرعت پرسید: "خدایا، اگه آنجا هستی، مره می بینی؟"
چند لحظه ای صبر کرد اما جوابی نبود، پس چشمانش را بست و خود را بیشتر به
مژگان چسباند.